
کمتر کسی هست که روزی به کسی نوید-هراسناک نداده باشد دمار از روزگارش درمیآورد.
ما در ارسال نویدهای هراسناک به دیگران استاد هستیم.
همانا بیشتر وقتها هیچ نابجا هم نمیکنیم یا بهتر است بگویم نمیتوانیم بکنیم، ولی همینکه بر وی جار میزنیم «دمار از روزگارت درمیآورم» در اندیشه خرسندی و خوشی میشود.
اکنون اینکه بعضیها کینهجوتر از بیشتر ما هستند یا دستشان بهجایی بند است یا پشتشان بهجایی گرم یا خودشان خاستگاه گرما و بیخ دستگیرهاند، داستان نایکسان میکند. اینطور هنگام است که آگهیاش را میشنویم و برای دیگران هم بازگفتن میکنیم که یکی یا یکجا دمار از روزگار فلان کس درآورد. بسیار ساده، چم بیچارهاش کرد. اما خودِ «دمار» یعنی چه؟
دَمار با زِبَر روی دال در زبان تازی به چمِ "هلاک". تازیان بنواژه «تدمیر» هم دارند به معنای تخریب و ویران شدن و ویران کردن. دمار به همین چم و به چم برافتادن، برچیدگی، سرنگونی، نابودی و نیست شدن، در زبان پارسی هم کاربرد داشته با این تفاوت که در زبان پارسی بیشتر آن را دِمار (با کسره روی دال) میگفتهاند.
از ناصرخسرو بخوانید :
ای تن، به یقیندان که تو را عاقبتِ کار
چون گِردِ تو پیچیده دو مار است، دمار است
ولی مگر میتوان دمار و نابودی را از روزگار کسی بیرون آورد؟
نکته این است که اینیکی دمار رسانشی به چم آن در زبان تازی ندارد. در واژهنامه دهخدا دمار بانام واژهای ترکی ضبطشده به چم چوبهایی که در میانبرگ است.
اکنون اینکه این دو دمار ریشهی یکسان هم دارند یا نه، زبانشناسان باید بگویند.
«دمار» ترکی سراسر به چم رگ و رگه دارد. برای نمونه به رگ و ریشههای گوشت و زردپی و رگ و پی آمیخته با گوشت میگویند دمار. با این شناسه، راستیترین دمار-درانِ ما کبابیها هستند که رگ و ریشههای آمیخته با راستهی گاو و گوسپند را درمیآورند تا گوشت آمادهی به سیخ کشیده شدن و کباب شدن و به نیش دندان کشیده شدن شود. برگ و چنجهاش فرقی ندارد، در هر دو باید دمار از روزگار گوشت درآورد.
در چم ناهست دمار نیز در دهخدا چنین آمده است: دمار از جان کسی برآوردن؛ او را بسیار عذاب دادن. سخت شکنجه دادن. گوشه زدن است از به هلاکت افکندن و هلاک کردن و کشتن او.
فردوسی:
گر او درنیاید در ین کارزار
برآریم از جانِ دیوان، دمار
داستانی که از شکنجه و کشتن به شیوهٔ دمار درآوردن از گَیومَرَتَن گفته میکنند، خشونتِ مثبتِ ۱۸ دارد، ولی چه میتوان کرد؛ بیگمان بخشی از کارنامه گذشتگان ما است: دست و پای دادباخته را میبستند، پشت گردنش را سوراخ میکردند و چنگک میانداختند و مغزتیرهِ دادباخته بیچاره را بیرون میکشیدند. گمان بر اینکه انگارش سختی درد و رنج این نهادن و ذرهذره مردنِ آن شخص بدین رو شده که کمکم بهجای دمار از جان درآوردن، برویم در پی روزگار آن شخص و نوید هراسناک بدهیم دمار از روزگارش درمیآوریم! ولی از من میشنوید، پند سعدی کارگشاتر است:
تا بتوانی برآر از خصم، دمار
چون جنگ ندانی، آشتی عیب مدار
پی نوشت: اگر دکمه «میپسندم» را گزینش نکنید؛ دمار از روزگارتان در می آورم.
...
راهنَمایِ نِگارِش و ویرایِشِ پارسیسَره
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان